داستان مینیمال چطور!

داستان مینیمال چطور
فاطمه خلقتی
فاطمه خلقتی

از ایده های ساده تا نوشتن

داستان مینیمال چطور!

دلش برای خاله زهره سوخت.

همیشه لبخند را روی لبهای خاله زهره دیده بود. او عصبانی که میشد بیشتر میخندید .

از راهرویی که دو طرفش با درخت پوشیده شده بود به ساختمان رسیدند.

وارد ساختمان شدند ، در قلبش آرزو کرد ای کاش کارش انجام بشه تا دوباره مزاحم خاله نشه

خاله زهره ادامه داد :

- اولین بار بود که بعد از اینهمه سال تو روی مادرشوهرم ایستادم گفتم من از این خونه جا به جا نمیشم.بزار بگن عروس بدیه!

دو سال پیش خاله بر خلاف مخالفت هایی که داشت خونه شان رو فروختند تا دخترشان دیگه شاگرد مغازه نباشه ، اما دخترک شکست خورد و پدیده کرونا رو هم خیلی مقصر میدونست اما دیگه خاله زهره اینا اجاره نشین دایی آقا مهراد شده بودن و خیلی امید داشتن که خونه دایی آقا مهراد شوهر خاله زهره رو میخرن

آقا مهراد از پدر و مادرش مراقبت میکرد اما اونها در خانه خودشان بودند ، آقا مهراد که اوضاع رو میدید اصرار داشت که با پولی که دارن و شرایطی که هست مادرش خونه رو بفروشه و با هم خونه ویلایی دایی جان رو بگیرن اما مادر بشدت مخالفت میکرد و خاله زهره به همسرش گفت مادر رو ناراحت نکن.حالا یکسالی بود که اون خونه خالی بود و مادر و پدر آقا مهراد با اونها زندگی میکردند و خونه دای جان با نوسانات بازار خیلی خیلی بالا رفته بود و دایی خونه رو هم میخواست واقعا نمیدونستم چی بگم اقعا خاله زهره با سه تا بچه و پولی که داشتن نمیدونست کجا برن ،آقا مهراد که تازه در میانسالی بازنشسته شده بود خاله هم که با کلی تلاش و روستا رفتن معلم شده بود.

لبهایش را به حرکت درآورد:

  • خاله نمیدونم واقعا چی باید گفت اما این تفکر جامعه است که کردن تو مغز ما که اگه عروسی حرف حق بزنه یا بخواد از حق خودش و بچه هاش دفاع کنه عروس بدیه
  • خاله گفت نمیدونم واقعا! من که دیگه از هیچ قضاوتی نمیترسم
  • خاله نمیدونم این چه تربیتی هست که پدرومادرا یه عمر خودشون رو وقف بچه هاشون میکنن و زندگی نمیکنن ، پیر که شدن پر از اتظار هستن که بچه هاشون زندگیشون رو وقف اونا بکنن پس کی باید آدما زندگی کنن؟!

خاله سکوت کرد و به ناگاه گفت:

  • مامانت کم پرستاری کرد و جوونیش رو به باد داد الان هم سنی نداره و آرتروز گردن و کمر امانش رو بریده ، من میگم اونا بیان پیش ما اگر هم نمیشه و دوست ندارن ، پرستار بگیرن نکه بگه حتما باید بیاین بریم فلان جا زندگی کنیم ، بابا ما مستاجریم
  • میدونم خاله کارت درسته ، دیدن حق دیگران معنیش این نیستکه ما باید حق خودمون رو نادیده بگیریم
  • منم همینو میگم
  • ولی خاله من همیشه از اینکه میخندی وانرزی مثبت داری لذت میبرم
  • خاله جان خب چه میشه کرد ، تهش قراره چی بشه ، آدم باید بیخیال باشه و بخنده
  • فدای تو خاله مهربونم ، واقعاهمینه خاله ، زندگی اصلا سخت نیست خودمون سخت میگیریم ، گاهی انقدر مسایل کوچیک رو بزرگ میکنیم که مغزمون پر از هراس میشه و فکر میکنیم چه خبره ، همه میگن نکن ، بکن ، کسی نمیگه چطور ، واقعا چطور زندگیمون رو خودمون باید پیدا کنیم.
  • اگه بتونیم پیدا کنیم…
0 0 رای ها
بنظرت چند تا ستاره؟
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
View all comments
0
افکار شما را دوست دارم، لطفا نظر دهیدx
()
x