داستان مینیمال نفس | از سوی ستاره به آنسو

فاطمه خلقتی
فاطمه خلقتی

از ایده های ساده تا نوشتن

داستان مینیمال نفس زندگی : داستان 1 از مجموعه 101 داستان از سوی ستاره به آنسو

صدای بسته شدن در را نشنید خود را در خیابان دید ، خیابان از سکوت گرمای تابستانی ، انباشته شده بود، نور بی دریغ خورشید این بار با چشمهایش به جدال درآمده بود ، صدای قدم هایش را میشنید ، دو سالی بود نوجوان را پیدا کرده بود و اکنون میدانست دلیل این همه سرو صدا ، به بحث با نوجوان است، ساکت بود و نوجوان همچنان غرولند زنان در ستاره غوغا میکرد ، خورشید قدرتش را بیشتر به رخ میکشید ، ستاره میخواست کوچک شود ،خیلی کوچک اما نوجوان نمیتوانست گرما را تحمل کند و زود سرازیر میشد .نوجوان فریاد زد:

  • هربار خودت رو گول میزنی و از من هم میخوای آروم باشم ولی من نمیزارم حقت پایمال بشه تو یه احمق هستی و من به حرف تو گوش نمیدم.

ستاره نگاهی به خورشید انداخت و به انرژی که خورشید ساطع میکرد غبطه خورد .

  • همیشه به حرف تو گوش میدادم که احساس تنهایی همیشه همراه منه ، الان هم اشتباه کردم الکی با کیان بحث کردم.
  • چرا همش فکر میکنی تو اشتباه میکنی دختر؟ یکم به فکر خودت باش تا کی میخوای توی زندگی خودت رو نادیده بگیری؟
  • به نظرات دیگران احترام گذاشتن نادیده گرفتن خود محسوب میشه؟ انتظار داشتن از دیگران چه سودی داره آخه؟ ، همون دیگه تو همیشه باعث شدی من غیر از خودم کسی رو نبینم ، حالا نمیخوام به حرف تو گوش بدم.

نوجوان دوباره شروع کرد به مرور مسائل گذشته و خاطرات تا توجه ستاره را به حق هایی ازش پایمال شده ببره ، اما ستاره به خاطر داشت روزی را که درحالی که به حرفهای نوجوان گوش میداد صدای شکسته شدن چیزی نظرش را جلب کرد ، بلند شد و جسم شکسته ای پیدا نکرد ، ردی از گذر شخصی احساس میکرد اما صدای نوجوان در درون مغزش انقدر بلند بود که گوش های ستاره واضح نمیشنید ، ولی اینار تصمیم گرفته بود بیشتر از خورشید شوق بگیرد، صدای قدم هایش که همچنان پیکر پر از تلاطمش را بر حاشیه خلوت جاده کنار درختان میکشاند آشنا بود و گهگاهی صدای ماشینی که از جاده عبور میکرد ، کسی با او قدم میزد ، آهسته ایستاد افراد را نگریست فقط ستاره بود و نوجوان که در درون ستاره همچنان به چالش نشسته بود و غوغا میکرد ،ستاره نمیخواست حرفهای نوجوان را بشنود، به راه افتاد صدایی واضح تر شنید ، دیگر کمتر صدای نوجوان را میشنید ، دختری بچه ای دستش را گرفت .

  • سلام ستاره

دختر آشنا بود ستاره بارها عبورش را حس کرده بود ، لبخند دختر آشنا بود و انگار ستاره بارها زمانی که نوجوان نبود با او صحبت کرده بود اما تصور نمیکرد دختر واقعی باشد ، همچنان که به قدم های دختر خیره شده بود گفت:

  • تو من رو از کجا میشناسی؟
  • از بچگی
  • تو که هم سن من نیستی! من 35 سالم هست
  • من 35 سال هست که تو رو میشناسم اما یادت میاد در نه سالگی بعد از فوت مادربزرگ از هم جدا شدیم.

وای نه سالگی ، سنی که رهایش کرده بود ، به یاد داشت تا نه سالگی همه چیز برایش قشنگ بود و همه آدم ها پر از زیبایی و شادی تا اینکه وقتی متوجه شد عمو و گاهی پسرش او را به اتاقی میبرند و با او کارهایی انجام میدهد که نمیداند اینها چیست و بعد هم باید ساکت باشد ، فهمید آدمها کارهایی انجام میدهند که نمیخواهند بقیه بفهمند ، معنی کارهایشان را نمیفهمید اما بشدت از آن کارها و مخفی کردنشان بیزار بود پس به مادربزرگ گفت ، مادربزرگ برآشفت آنگاه فهمید دلیل بیزاریش اشتباه نبوده ، سال بعد مادربزرگ در خواب صبحگاهی سکته قلبی کرد و دیگر به خانه بازنگشت هیچکس نمیدانست چرا؟! و ستاره برای اولین بار فهمید خدا همیشه هم به دعای کودکان گوش نمیدهد.

 انگار نوجوان با سفر به گذشته رفته بود ، صحنه های زندگی کودکی شادی ها و هراس ها و مادربزرگ که پسر عمو را دعوا کرد جلوی چشمانش ظاهر شد ، دهانش خشک شده بود ، دختر همچنان دستش را گرفته بود و با او گام برمیداشت ، خیابان ، بیابان شده بود و نجوایی از نوجوان به گوشش نمیرسید ، زمان دور سرش چرخید چشمانش را باز کرد لبخند دختر هنوز بر روی لبانش بود با لبخندی به دختر گفت:

  • اسمت ترنم ، درسته؟

دختر با لبخندی عمیقتر چهره شادش را به ستاره نشان داد

  • شناختی؟
  • این اواخر که در جدال با نوجوان بودم گاهی احساس میکردم رد میشی اما نمیدیدمت و ردی از تو پیدا نبود
  • من همیشه بودم، تو من رو نمیدیدی و من غمگین و ساکت شدم تا اونروز که صدای شکسته شدن شنیدم ، دنبالم میگشتی اما من هرکاری میکردم من رو نمیدیدی ولی من صدات رو میشنیدم و انقدر کوچک شدم تا بتونم با درخشش درونم خودم رو بهت نشون بدم خوشحالم که دوباره همدیگه رو پیدا کردیم
  • چرا توی نه سالگی موندی؟
  • قصه اش طولانیه ولی حتما برات خواهم گفت
  • خیلی دلم گرفته احساس میکنم واقعا برای کسی اهمیت ندارم حتی همسرم که با عشق باهاش ازدواج کردم انگار همیشه فقط یک ابزار بودم.
  • خودت ، خودت رو دوست داری؟
  • مگر میشه آدم خودش رو دوست نداشته باشه؟!
  • بنظرت نمیشه؟
  • خب شاید آدمی که به خواسته هاش نمیرسه نمیتونه خودش رو دوست داشته باشه.
  • شاید هم دوست نداشتنش نسبت به خودش و دیگران باعث میشه به خواسته هاش نرسه

ستاره چشم به درخت روبرویش انداخت ، سر و کله نوجوان پیدا شد و با اعتراضی به حرف ترنم گفت:

  • وقتی دیگران به آدم بها نمیدن چطور آدم میتونه نسبت بهشون مهربون باشه وقتی مردم انقدر نمک نشناس هستن که هر کاری میکنی بهت نارو میزنن چطور میشه دوستشون داشت مگر خیلی ها به پدر و مادر ستاره بد نکردن ، اگر اون اتفاق ها نی افتاد شاید ستاره الان در این وضعیتی نبود که هرکسی از راه میرسه بهش طعنه بزنه ، اگر ابهت داشت دیگه هرکسی از جمله همسرش هی بهش بی اعتنایی نمیکرد، ستاره همیشه از بس که خودش رو نادیده گرفته همه سوارش شدن ، همیشه از حق خودش تو زندگی گذشته  بخاطر دیگران و یا ترسیده حرف بزنه یا دلش سوخته یا بخاطر اینکه اذیتش نکنن و براش حرف درنیارن به دیگران زیادی احترام گذاشته

ترنم گفت:

  • شایدم ستاره خودش رو دوست نداره که بنظر میرسه همه بهش بی وفایی میکنن ، ستاره تو واقعا میدونی چی میخوای؟

ستاره ساکت بود و نوجوان گفت:

  • اگر ستاره رو میشناسی پس میدونی که چقدر تو زندگی بخاطر همسرش کوتاه اومده از همه علایقش گذشت تا بتونه کنارش باشه اما اون بعد از یکی دو سال اول تمام احساسات ستاره رو نادیده گرفت و حتی به نیاز های ستاره هم توجه نمیکنه

ترنم باز هم به ستاره چشم دوخت و با همون لبخند گفت:

  • همیشه اینطور بوده؟

ستاره به سخن افتاد.

  • واقعا نه ، من میدونم که اون من رو دوست داره و اعتراف میکنم خودم یه وقتهایی واقعا باهاش بد صحبت کردم .

نوجوان برآشفت و به ستاره گفت:

  • تو هم که همیشه تو سر خودت بزن بدبخت واسه همینه تو زندگیت به جایی نرسیدی

ستاره گفت:

  • من الان دیگه 35 سالم هست خب به تجربه دیدم که خودم اشتباهات زیادی داشتم اون جاهایی که نباید خودم رو دست کم میگرفتم ، گرفتم و جاهایی که باید متواضع می بودم ، نبودم ، ترنم درست میگه من واقعا خودم رو دوست نداشتم برای همین خودم رو در نظر نمیگرفتم و فقط بخاطر همسرم و یا رضایت دیگران کارهایی رو انجام میدادم و هیچوقت از خودم احساس رضایت نداشتم و وقتی اونها من رو تایید نمیکردن ازشون دلخور بودم.

نوجوان به طعنه گفت:

  • میبینم که داری ادای فیلسوفا رو درمیاری ، بابا این حرفها برا تو کلاس های انگیزشی هست تو باید تو این جامعه بتونی حق خودت رو بگیری.

ترنم گفت :

  • خب تو بگو ستاره چطور باید حق خودش رو بگیره؟

من که میگم اول باید سنگاش رو با همسرش وا بکنه و بهش بگه که باید توی زندگی تمام خواسته های ستاره رو برآورده کنه و بپذیره که ستاره چقدر بخاطر اون کوتاه اومده ، بعدش هم سرش رو بندازه به زندگی خودش و انقدر به دیگران رو نده فقط به فکر خودش باشه

  • خب اگه ستاره همیشه به فکر خودش باشه و به دیگران اهمیت نده چطور از دیگران انتظار داشته باشه بهش اهمیت بدن؟
  • خب دیگه وقتی کلاس خودش رو بالا نگهداره و به کسی اجازه دخالت تو زندگیش رو نده ، دیگران میفهمن که باید به خواسته های ستاره اهمیت بدن.
  • مگه اینجا جنگله و ستاره ببر درنده است و بقیه خرگوشهای ضعیف؟! ، تازه تو جنگل هم خرگوش همیشه از حیوانات وحشی فرار میکنه و با حیواناتی که بهش آزار نمیرسونن رفیق میمونه ، آدمها که پیچیده تر از حیواناتن واقعا گاهی خودشون هم نمیدونن چی میخوان اونوقت ستاره باهاشون بجنگه تا بهشون ثابت کنه به خواسته هاش احترام بزارن اونهم زمانی که ستاره خودش به خواسته های خودش احترام نمیزاره ، تازه کسی میتونه ما رو با جبر به خواسته ای برسونه؟ خودم بقیه که مجبور نیستن ستاره رو ترک میکنن . چرا باید کنارش بمونن؟!

ستاره از این بحث ها خسته شده بود و فقط آرامش میخواست.

  • بسه دیگه بابا حیوون وحشی هم شدیم ، فعلا نمیخوام صدای هیچ کدومتون رو بشنوم

فقط صدای قدم زدن ها و گاه گاه عبور ماشین شنیده میشد ، ترنم درست میگفت ، هیچکس مقصر نبود ، ستاره خودش رو دوست نداشت و برای فرار از دوست نداشتنش به غرور چنگ زده بود و دیگران را متهم میکرد ، یادش اوم سر هیچ و پوچ با بهرام دعوا کرده بود و بجای اینکه باهم غذا بخورن و شاد باشن ، با تصورهای بیهوده اون رو رنجونده بود ، راه خانه را درپیش گرفت .

0 0 رای ها
بنظرت چند تا ستاره؟
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
View all comments
0
افکار شما را دوست دارم، لطفا نظر دهیدx
()
x