داستان مینیمال کافه ستاره

کافه ستازه از سوی ستاره به آنسو
فاطمه خلقتی
فاطمه خلقتی

از ایده های ساده تا نوشتن

داستان مینیمال کافه ستاره از مجموعه 101 داستان از سوی ستاره به آنسو

 

از پله های چوبی کافه بالا آمد، قلبش با ترنم میتپید و لبخند از لبانش محو نمیشد ،ترنم نجوا کنان ستاره را بعد از سالها به کافه کشانده بود، خودش بود یک صندلی چوبی دنج برای خواندن کتاب همنوایی شبانه ارکستر چوبها ، نشست و به دنیای کتاب سفر کرد.

 “می گویند حرکت بال پروانه ای در چین می تواند به طوفانی مهیب در شیکاگو بدل شود”.حالا…

با صدای فنجانی که بر سر میزش گذاشته شد چشمهایش از حرکت کلمات متوقف شد و صدایش به تشکر شنیده شد و دوباره به دنیای کتاب رفت .

” رعنا همه اش در آشپزخانه بود .اغلب روی تخت دراز میکششید و به سقف چرب و طبله کرده ی اتاق خیره میشد…”

نوجوان درونش دوباره به صدای قضاوت شروع به صحبت کرد. قضاوتهای نوجوان دیگر برایش آشنا شده بود و میدانست که باید خود باشد و فقط میشنید.

  • ببین این رعنا چقدر خودش رو دست کم میگیره ، واقعا برای چی زن ها یاد نمیگیرن عزت نفس داشته باشن و با وابستگی های الکی دچار افسردگی نشن واقعا از رعنا هایی که همه براشون دل میسوزن بیزارم ، یکی نیست بهشون بگه آخه زن خودت رو حقیر احساسات پوچ نکن.

ستاره همچنان خاموش بود باید قدری صبر میکرد تا صدای نوجوان از کله اش بیرون برود ، مردی سراسیمه وارد شد نگاهی به اطراف کرد و به سمت دنج کافه چشم دوخت و سراسیمه از پله های کافه پایین رفت.

ندایی از کله اش بلند شد.

  • این چرا اینطوری بود.

طولی نکشید که دو خانم که به دنبالشان آن مرد بود وارد شدند اینبار مرد آرام و با وقار خانم ها رو به سمت جایگاه ویژه که همان جای دنج بود و بر سکویی در انتهای کافه با پنجره های رو به بیرون و مبله شده هدایت کرد و پرده های مهره ای اش را کنار زد تا خانم ها وارد شوند.

دیگر سر و صدای نوجوان تمرکزش را بهم زده بود در حالیکه کتاب را به کناری قرار میداد فنجان کاپوچینو را برداشت .

ترنم وجودش در سکوتی محو به صداها گوش میداد.

صدای مرد به وضوح روشن بود.

– من خواهر شما رو خیلی دوست دارم قید خانواده و مادرم رو زدم و فقط میخوام با خواهر شما باشم…

نوجوان دوباره شروع به صحبت کرد

  • آخی مرد بیچاره بعضی زن ها چقدر سنگ دل هستن.

ستاره چشمانی خیره به سمت صدا آرزو کرد.

  • کاش کیان هم من رو آنقدر دوست داشت .

صدای مرد به گریه بلند شد که از کارهای مادرش و اینکه به یکی از اون خانم ها که مرد دوستش داشت توهین کرده بود ناراحت بود.

دیگر نتوانست به حرف ها گوش ندهد تا الان داشت رعنای قصه را سرزنش میکرد ، حالا انگار مردی رعنا وار وارد شده بود و به ظاهر خانم ها سنگدل بودند.

– خواهر نمیدونی چقدر سخته و چقدر دلم از مادرم شکسته که به من دروغ گفت که نمیزاره من زندگی کنم ، پدرم به من گفته از خانه برم حمایتم میکنه من از خونه میرم خونه و ماشین تهیه میکنم اما بدون خواهر شما نمیتونم زندگی کنم میمیرم.شاید شما فکر کنید دورغ میگم اما من بدون خواهر شما پوچم.

خانم دوم که خواهر لقب گرفته بود گفت:

– من احساس شما رو خواهرانه میفهمم و نیاز به اثبات حرفهاتون نیست ولی هرچه باشه مادر برادر و خانواده تو خانواده تو هستن نمیتونی اونها رو خط بزنی ، مادر تو از محبت های زیادی هست که به تو وابسته است و متاسفانه خیلی از مادرها درجامعه ما دچار محبت های سمی میشن.

مرد گفت من خط میزنم چون دیگه خسته شدم. میخوام زندگی کنم ، مادر من یعنی مداح خداپرسته اما این کدوم خداپرستیه وقتی از زبون پسرش دروغ میگه وقتی نمیزاره پسرش زندگی کنه ، برادر بزرگم ، پدرم ، رئیسم هم بهم گفتن راه دلت رو برو.

ستاره به نوجوان گفت : بفرما ! اینهم مرد ضعیف ، مرد و زن نداره.

خواهر احساس مرد را تایید میکرد و بهش میگفت که میفهمه که حق داره دلشسته باشه ولی درموردش خواهرش گفت : ما همه این خانم رو که شما دوست داری دوست داریم بخاطر سختی هایی که تو زندگی کشیده شاید هیچکدوممون تمایل نداریم دوباره ازدواج کنه اما این تصمیم به عهده خودشه ولی آرامش زندگی خواهرم برای من و خانواده من خیلی مهمه و تو اگر خواهر من رو دوست داری به آرامشش احترام بگذار.

– من از زندگی خواهر شما جلوی خودش میگم بیرون میرم اون به زندگیش ادامه بده و اگر دلش برای من تنگ شد بهم پیام بده.

و حالا بعد از سکوتی طولانی معشوقه قصه که همه صحبت ها بر سر اون بود، با آهنگی آرام و مطمئن گفت : و تو چی؟

مرد گفت : من میرم و محو میشم.

– من این رو از تو نخواستم . تو گفتی من میخوام مرد باشم میخوام مستقل باشم میخوام مرد ایده آل و کسی که بدرد زندگی تو بخوره باشم ، من گفتم بخاطر من تغییر نکن راهت رو تو زندگی پیدا کن و برای خودت زندگی کن کسی که خودش شاد نباشه نمیتونه باعث شادی و خوشبختی شخص دیگه ای باشه.

– میرم خودم رو میسازم ، مرد میشم ، محکم میشم ، ولی مقصدم فقط تویی.

خواهر میان مکالمه آنها گفت : من تحسینت میکنم که برای رسیدن به مقصدت تلاش میکنی و مطمئنم که خودت رو پیدا میکنی و به هدفت میرسی و یک زندگی شاد رو برای خودت و خانوادت میسازی چه باز همدیگر رو ببینیم چه نه ، گاهی برای رسیدن به یک مقصد حرکت میکنیم ولی در اون مسیر چیزهای ارزشمندتری پیدا میکنیم .

نوجوان دیگر در کله ی ستاره غوغا نمیکرد. به گمانم فهمیده بود داشتن عزت نفس مرد و زن ندارد و نمیشود آدم ها را بخاطر احساساتشان سرزنش کرد . نفس ستاره بوی ترنم گرفته بود ، کتاب رو گشود و همچون ناظری خاموش مشغول خواندن شد .

0 0 رای ها
بنظرت چند تا ستاره؟
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
View all comments
0
افکار شما را دوست دارم، لطفا نظر دهیدx
()
x