مرگ عقاب توسط مورچه ها

مرگ عقاب توسط مورچه ها
فاطمه خلقتی
فاطمه خلقتی

از ایده های ساده تا نوشتن

مرگ عقاب توسط مورچه ها

از جاده تکراری چرا بنویسم؟! که عبور کنیم، به تابلو «بنویس» میرسیم.

تابلویی که کنار آن یک قلم و کاغذ است که جاده را مسدود کرده ، هرچقدر بخواهی در ذهن مرور کنی و دست به قلم نشوی امکان ندارد ، تا روی کاغذ پر نشود پل برای ادامه مسیر باز نمی شود.

یادم می آید روزها زیر تابلو با چشم اندازی که تابلو دیده نشود اتراق کرده بودم ، آخر با دیدن کلمه « بنویس» هزار فلسفه در ذهنم رد میشد که هیچ کدام را روی کاغذ نمی نوشتم.

زمانی هم که می خواستم قلم به دست بگیرم و بنویسم به محض رخداد اولین کلمه پتکی بر سرم می کوبید که نه این را ننویس! ، نه آن را بنویس! ، باید اینطور بنویسی ! ، نباید آن طور بنویسی!

اگر کاغذ پر شد و بجای باز شدن پل ، گل بر سرت فرود آمد چه؟! …

یکی هم که دائم فریاد می زد ای بابا تو را چه به نوشتن ، تو فقط ادای نوشتن را در می آوری ، تو که یک کتاب را هم به زور به انتهای برگه می رسانی ، کارت همیشه همین بوده ادا درآوردن … که مغزم جیغ زنان به گوشه ای پناه برد و

 گفت : من نمی نویسم ، هر کاری می خواهی بکن!

روزها گذشت و مغز درمانده از شوق نوشتن و کلافگی ننوشتن فقط پتویی روی خود می انداخت و می خوابید ، من هم آتشی که به زور روشن نگاهش می داشتم را به سردی فضا ترجیح داده بودم.

آتش برای شعله ور شدن واژه می خواست .

واژه ها بالای مغز به خواب رفته، نشسته بودند ، شاید مغز بیدار شود و آنها را بشناسد و روانه کاغذ کند.

بن بست در تاریکی و سردی فرو رفته بود.

شاهینی در اوج آسمان آبی عبور کرد. جایی که مگس ها وز وز کنان جیبم را به هوای نشان دادن مسیری جدید برای رهایی از بن بست خالی کرده بودند .

خوب که به شاهین نگاه کردم یافتم عقابی است که آرام بر آسمان آبی پرواز می کند ، عقاب رد نگاهم را گرفت و کنارم فرود آمد. نگاهی به مغز که در بستر خواب بود انداخت.

در چشمانش دلسوزی موج می زد.

بالش را روی شانه ام انداخت.

شروع به حرف زدن با من تنها کرد و من با همان آتش ضعیف چای نسبتا گرمی برایش ریختم.

میخواستم از چاله های مسیری که آمدم برایش بگویم و بن بستی که دچارش شده بودم و از او تقاضا کنم اگر امکان دارد مسافتی من را با بالهایش همراهی کند ولی با نگاه به چشمان مطمئن عقاب کلمات در انتهای زبانم خشک شد.

عقاب ادامه داد و از کودکی اش گفت.

– ما دو عقاب در یک لانه بالای آن کوه بلند بودیم که بعد از شکار پدر توسط شکارچی ها ، مادرم هر روز برای شکار ما را در لانه تنها می‌گذاشت ، مادر در شکار آنقدر قوی نبود و غذایی که بین من و برادرم تقسیم می‌شد برای هر دوی ما کافی نبود.

یک روز صبح چشم باز کردم ، مادر رفته بود ، ناگهان برادرم مرا از بالای آن کوه پایین انداخت.

و من در لانه مورچه ها افتادم و نمی توانستم حرکت کنم.

راستش را بخواهی هنوز هم از مورچه ها می ترسم.

مورچه ها تمام بدنم را محاصره کرده بودند و من که هر روز گوشت غذای مان بود تصورش را هم نمی کردم طعمه مورچه ها شوم و زندگی تازه به روزگار رسیده ام با مورچه ها پایان بگیرد.

چشمانم را بسته بودم ، آن روز من چشمانم را بستم ولی ذهنم در جستجوی مادر بود . ناگهان احساس کردم بلند شدم ، فکر کردم مرده ام ، چشم باز کردم ، پسری مرا سوار گاری هیزم فروشی اش کرد . به خانه پسرک رسیدیم . پسرک اندکی غذا برایم آورد ، خون در بدنم جریان یافت و من روزها در کنار پسر زندگی کردم ، روزی چشمم بر آسمان افتاد ، درونم دوست داشت در آسمان باشد ولی ذهنم با بال هایم همکاری نمی کرد.

پسرک متوجه چشمان اندوهینگم شد.

و مرا بر روی ارتفاع برد و آنقدر پایین انداخت که پرواز آموختم.

دوباره برایش چای ریختم . مرگ عقاب توسط مورچه ها چه کسی می‌توانست باور کند.

عقاب پرواز کرد و من کوچکترین درخواستی برای خلاصی در از آن وضعیت نکردم . نمیدانم از انسانهایی که به بهانه کمک به من تیشه به جیب هایم زده بودند می ترسیدم یا برای یافتن مسیر قوی شده بودم.

کنار مغز نشستم.

– پاشو !

– بیدارم فقط حوصله ندارم.

-داستان عقاب را شنیدی؟

– خب که چه!؟

– ماه را در آسمان ببین!

با آوای ماه مغز بلند شد و ساعت ها به ماه نگریست ، قلم را برداشتم و شروع کردیم به نوشتن …

آنقدر برگه ها را سیاه کردیم تا پل باز شد و حالا در ابتدای پل هستیم .

مسیر از مقصد لذت بخش تر است.

مرگ عقاب توسط مورچه ها زمانی اتفاق خواهد افتاد که حرکتی در گذر زمان توقف کرده باشد.

0 0 رای ها
بنظرت چند تا ستاره؟
اشتراک در
اطلاع از
guest
2 نظرات
قدیمی ترین
تازه‌ترین بیشترین واکنش نشان داده شده(آرا)
بازخورد (Feedback) های اینلاین
View all comments
لیلا
19 روز قبل

فاطمه جان عالی بود

2
0
افکار شما را دوست دارم، لطفا نظر دهیدx
()
x